داستان شماره یک(زباله دردسر ساز)
سلام
اولین داستانم را با نام و یاد خدا شروع می کنم
زمان
یک روز بعد از مرگ
مکان
دنیای بعد از این جهان
وحالا شروع داستان
نمیدانم آیا مرگ را تجربه کرده اید یا نه ولی من هم تاچند روز قبل هیچ تجربه ای نداشتم و تازه بعد از اینکه مرا درقبر گذاشتند و رویم خاک ریختند تازه فهمیدم مرده ام و در آن موقع بود که خود را خیلی تنها دیدم ولی خداوند به وعده اش مانند همیشه عمل کرد و مرا از آن تاریکی نجات داد زیرا من در دنیای قبلی (جهان کنونی شما) سعی نموده بودم زندگیم را در خط خدا قرار دهم ، ولی نمی دانم که چرا مرا هنوز در همین حوالی قبر نگه داشته اند ونمی گذارند به سمت آن باغهای زیبا و دلنشین بروم.
ناگهان صدایی در محیط پیچید ؛ حسین فرزند داود خود را به دادگاه شماره 25 معرفی کند
حسین باخود گفت دادگاه ، من را چه به دادگاه نه حق کسی را خورده ام ، نه ظلمی کرده ام و نه. . .
که ناگهان کسی گفت حسین فرزند داود شمایید
حسین گفت بله
پس چرا معطلید به دادگاه بروید افراد دیگری هم بعد از شما نوبت دارند عجله کنید نکند می خواهد نوبتتان را از دست بدهید
در این لحظه حسین با عجله به سمت دادگاه رفت ولی در دلش آشوبی بر پا بود
حسین نفس زنان خود را به منشی دادگاه معرفی کرد و منشی او را به جایگاه متهمان که در آن بالای 300 ،400 نفر نشسته بودند راهنمایی کرد
ودر همین لحظه قاضی با صدای بلند گفت این هم آخرین متهم ، لطفا اتهام متهمین را قرائت کنید و منشی با صدای رسایی گفت اتهام این 458 نفر شراکت در قتل غیر عمد و پرداخت نکردن دیه به خانواده متوفی می باشد
همین که این این سخن از زبان منشی بیرون آمد ولوله ای در دادگاه بلند شد
که قاضی با کوبیدن چکش بر روی میز و گفتن سکوت همه را ساکت کرد و با صدای بلند گفت اگر بخواهید بازهم سکوت دادگاه را برهم بزنید بر دهانتان مهر می زنم
که همه با گفتن این جمله ساکت شدند و قاضی به منشی گفت ادامه دهید و منشی ادامه داد برای روشن شدن مسئله باید به دهه 70 هجری شمسی برویم
زمان دهه 70 ه .ش
مکان یکی از محله های غرب شهر تهران
و منشی دادگاه تعریف کرد که : یک روز بارانی بود که باران سیل آُسا می آمد خیابان ها را آب گرفته بود. در یک بلوار شمالی جنوبی که انتهای جوی کنار خیابان به یک مسیل زیرزمینی منتهی می شد آب با شدت زیاد و لب به لب در جوی در حال گذر بود. پدری که دست دختر کوچکش را گرفته بود داشت از روی جوی رد می شد که ناگهان دست دخترک از دست پدرش جدا شد و دختر در جوی آب افتاد و آب تا تمام سرعت دختر را برد و پدرش دوان دوان در پی اش می دوید ولی به دختر نمی رسید که ناگهان در انتهای خیابان دختر در تاریکی انتهای جوی آب ناپدید شد که همان ابتدای مسیل بود و پدرش هم به دنبال دختر خود را داخل مسیل انداخت و دیگر هیچ وقت خبری از آنها نشد و حتی گشتن چند هفته ای آتش نشانی هم باعث پیدا شدن اجساد انها نشد.
در روزهای بعد وقتی از مسئول شهرداری ناحیه سوال شد که چرا دریچه ای برای جلوگیری سقوط افراد در مسیل در انتهای جو آب نصب نشده جواب داد دریچه وجود داشته ولی وقتی جلوی دریچه بوسیله آشغال هایی که مردم در جوی آب ریخته بودند بسته شده بود و اب با شدت سطح سواره رو و پیاده روی خیابان را پر کرده و ایجاد خطر نموده بود کارگر شهرداری مجبور شده برای جلوگیری از خطر تصادف خودروها و جمع اوری آب های سطحی دریچه توری را یردارد تا آب ها به داخل مسیل بریزد.
و منشی در ادامه گفت : و حالا شما 458 نفر کسانی هستید که آشغال های شما باعث شده بود که آب نتواند از دریچه توری عبور کند که آن کارگر مجبور شود درچه را باز کند و اگر شما زباله های خود را در سطل زباله انداخته بودید (حتی اگر سطل زباله در خیابان نبود باید تا منزل خودتان می بردید) این اتفاق نمی افتاد و دریچه برداشته نمی شد که آن دختر و پدرش بخاطر سهل انگاری شما فوت کنند و حالا شما 458 نفر مسئول مرگ ان دو نفر هستید و به مقدار سهم تان در انداختن زباله در خیابان و جوی آب باید جواب پس داده و همچنین دیه بدهکارید و باید در ناراحتی و عذاب باشید تا دادگاه قیامت برپا شده و حساب کار شما تسویه شود ؛ زیرا این دادگاه دادگاه بدوی می باشد و شما فعلا مانند دنیای قبلی در بازداشت بسر برده و از بسیاری از امکانات این جهان محروم هستید.
در این زمان حسین با خود گفت عجب اشتباهی کردم هیچ وقت فکر نمی کردم یک ته مانده سیب اینقدر باعث عذاب من شود.
که ناگهان هاتفی غیبی در گوشش ندا داد مگر در قرآن نخوانده بودی که شما اگر به اندازه مثقالی کار خیر انجام دهید همان را می بینید و اگر به اندازه مثقالی کار شر انجام دهید همان را می بیند.
نوشته شده توسط : حسین
خوانندگان گرامی من نویسنده خوبی نیستم ، پس اگرکمی و کاستی (که حتما وجود دارد) در متن بالا هست مرا به بزرگواری خود ببخشید والبته مرا آگاه فرمایید تا در نوشته های بعدی سعی در رفع آن ها نمایم.
امیدورام از نوشته بالا راضی خوشتان آمده باشد.
در هرصورت منتظر نظرات سازنده شما هستم
البته در آینده سعی می کنم از نوشته های زیبای دیگران هم در این وبلاگ استفاده نمایم